صفحه‌ای تازه حاوی «== دماوند در سفرنامه های تاریخی == نویسندگان سفرنامه ها و متون تاریخی به جهت اهمیت و ارزشی که شهر دماوند ، به واسطه کوه اساطیری و افسانه ای دماوند یافته بود و نیز قرار داشتن شهر در منطقه ی سوق الجیشی به سرزمین طبرستان، قومس و ری و به جهت تردد به س...» ایجاد کرد
 
صفحه را خالی کرد
برچسب: خالی کردن
 
خط ۱: خط ۱:
== دماوند در سفرنامه های تاریخی ==
نویسندگان سفرنامه ها و متون تاریخی به جهت اهمیت و ارزشی که شهر دماوند ، به واسطه  کوه اساطیری و افسانه ای دماوند یافته بود و نیز قرار داشتن شهر در منطقه ی سوق الجیشی به سرزمین طبرستان، قومس و ری و به جهت تردد به سایر نقاط، همواره  این شهر را مورد توجه قرار داده و در نوشته های خود از آن یاد نموده اند. بیشتر این سفرنامه ها به بعد از حکومت قاجار مربوط می شود که گردشگران خارجی به جهت بازدید از ایران،از شهر دماوند نیز  نقل قول نموده اند.<br>


==== ابودلف خزرجی ====
ابودلف خزرجی در سال 341 ه ق دماوند را دیده و آن را شامل دو شهر ((ویمه و شلنبه)) می داند و درباره هریک از آنها توصیف مختصری ارائه می دهد.
دنباوند عبارت از دو شهر است كه يكي «ويمه» و ديگري شلنبه (شلمبه)  نام دارد. در هر يك از آنها مسجدي موجود است. در ميان دو شهر دهكده هاي زياد و كوههاي بلند يافت مي شود. در ميان دو شهر نيز دره اي به نام هير (هبر)  واقع است كه بسيار عجيب و پر از درخت و آبهاي معدني و آبهاي جاري مي باشد.<br>
===== هینریش بروگش =====
... از گردنه گذشتيم و به طرف دره هراز سرازير شديم تا راه دماوند را ادامه دهيم. به موازات راهي كه ازگردنه به رودخانه هراز مي‌پيوست، جويبارهايي وجود داشت كه آب صاف و زلال برف‌هاي كوه را به رود هراز مي‌ريخت و روي رودخانه در اين قسمت پلي سنگي وجود داشت و در نزديكي پل، قهوه‌خانه باصفايي بود كه در آن چاي و قليان به مسافران خسته و گرد آلودمي‌دادند. قريب نيم ساعت اين در هواي خنك و زير سايه قهوه‌خانه استراحت كرديم. در مدتي نسبتاً طولاني، راه بي‌پاياني را كه از دره هراز مي‌گذشت طي كرديم. در اين دره جز كوه و سنگ چيز ديگري ديده نمي‌شد. در بعضي از نقاط جويها و نهرهايي از كوه به طرف رودخانه سرازير بودند بالاخره از جلوي كاروانسرايي به نام كاموج عبور كرديم و پس از طي يك راه سربالا و با شيب زياد و گذشتن از يك گردنه به نام امامزاده (2) هاشم كه مرتفع‌ترين نقاط اين منطقه به شمار مي‌رود رسيديم.
از ارتفاعات امامزاده هاشم منظره بسيار زيبايي در آن طرف كوه ديده مي‌شد كه تا دماوند ادامه داشت. در نزديكي كوه ابتدا دشت سرسبز و خرم عدسي قرار داشت كه در آن عشاير و ايلات چادر زده بودند . از امامزاده هاشم از راه خطرناكي به طرف دشت پايين آمديم. چند بار نزديك بود با اسب ب اعماق دره پرتاب شويم ولي بخت ياري كرد وبدون هيچ حادثه‌اي به دشت رسيديم (3) و اين در آنجا پس از ساعتي راه‌پيمايي و گذشتن از چند ارتفاع ديگر بالاخره شهر دماوند را كه در ميان انبوه درختان سرسبز محصور شده بود ، مقابل خود يافتيم.
در مزارع نزديك دماوند روستاييان مشغول درو كردن محصول خود بودند و به  عادت و رسم معمول مقداري خوشه‌هاي گندم را جلو آوردند  و پيشكش دادند.
آسمان سياه شده بود و پوشيده از ابرهاي تيره بود. به طوري كه هر لحظه انتظار رگبار شديدي را داشتيم ولي بدون آنكه حتي قطره‌اي باران بيايد به دماوند رسيديم.
در آستانه ورود به دماوند
چيزي كه در نظر اول هنگام ورود به دماوند، نظر را به خود جلب مي‌كرد باغ‌هاي وسيع و پر از درخت ميوه و آب فراواني بود كه در نهرهاي كوچه و خيابان‌هاي دماوند جاري و موجب آباداني منطقه شده بود. خانه‌هاي دماوند  تعدادي از خشت و گل و تعدادي با سنگ ساخته شده‌اند . سه برج بلند كه سقف هاي نوك‌تيز دارند از فاصله‌هاي دور و پس از انبوه درختان به چشم مي‌خورند و شباهت زيادي به برجهاي اروپا دارند  (4)، و برج ديگري در بالاي تپه مشرف به شهر ساخته شده است كه خيلي خوش منظره و زيبا است.(5)
يكي از اهالي دماوند كه در تهران براي كار پيشخدمت باشي سفارت آنجا مراجعه كرده بود و با او آشنا شده بوديم به ما برخورد و دعوت كرد به خانه و باغ برويم و به رسم معمول در ايران شروع به تعارف كرد كه منزل متعلق به خودتان است. دعوت او را پذيرفتيم و طولي نكشيد كه چادرهاي خود را در وسط باغ  او برپا كرديم. اين باغ گود بود و از در كه وارد آن شديم مي‌بايستي ده  پله را به طرف پايين مي‌رفتيم كه به زمين آن برسيم و چون تعدادي از پله‌ها خراب شده بود ناچار بوديم از ارتفاع نسبتاً بلندي پايين بپريم. قاطرها و چهارپايان از اين راه نتوانستند وارد باغ شوند و به ناچار از ديوار كوتاه طرف ديگر با غ ، با بارهايشان آمدند.
بعدازظهر و شب آن روز را در زير چادرهاي خود در آن هواي بسيار لطيف و تميز دماوند استراحت كرديم. صاحب باغ چند نوبت طبقهاي  چوبي  بزرگ را پر از ميوه‌هاي باغ كرد و براي ما آورد.
گردش در شهر دماوند و توصيف آن
صبح روز بعد در صدد گردش در دماوند برآمديم و در كوچه‌هاي تنگ آن شروع به حركت كرديم. صاحب باغ راهنمايي ما را در اين گردش به عهده داشت و نقاط ديدني دماوند را نشان مي‌داد. صاحب باغ كه راهنماي ما بود ميزان ماليات سرانه اي را كه هر خانوار مي‌پرداخت  بدرستي نمي دانست و با ناراحتي مي گفت كه در دماوند متاسفانه يك محله مخصوص يهوديان وجود دارد كه از بخت بد در نزديكي باغ اوست. (6) دره دماوند را به طرف پايين طي كرديم و به نخستين مسجد سر راه كه برجي بلند داشت رسيديم.اين برج آجري است و شباهت زيادي به برج طغرل معروف شهر ري دارد.سقف آن داراي پنجره هايي براي روشنايي است كه شيشه هاي آبي و سبزرنگ آن بيشتر شكسته اند درحاليكه اين شيشه ها كه متعلق به قرون قبل هستند ارزش زيادي دارند.
ساختمان اصلي مسجد از اين برج جدا و مشتمل بر دو قسمت عمود بر هم است.يك قسمت آن محوطه بزرگي است كه اختصاص به اجتماع مردم و برگزاري نماز دارد و جلوي قسمت دوم كه سقف مرتفعي است پرده آويخته اند.پشت پرده يك عماري بزرگ كه با طاق شال تزيين شده است در گوشه اي ديده مي شود. ازاين عماري و پرچمهاي سياه اطراف آن، براي مراسم عزاداري ماه محرم استفاده مي كنند. (7)
دومين مسجد،  برج كوچك‌تري دارد كه آن را از سنگ و گل ساخته‌اند. برج هنوز نيمه تمام است و بالاي آن چوب بستهايي ديده مي‌شود كه ظاهراً براي تكميل بنا زده‌اند. (8)
سومين مسجد كه آن هم برج  مخصوصي دارد خيلي قديمي به نظر مي‌رسد و به علت قدمت متأسفانه آن را متروك گذارده‌اند. بيشتر كاشي‌هاي ساختمان مسجد افتاده است يا آن‌ها را كنده و فروخته‌اند. به علت آنكه از مسجد استفاده اي نمي‌شود به ما اجازه دادند با كفش از داخل آن بازديد كنيم.
در حياط مسجد قبور بسيار قديمي ديده مي‌شود كه سنگ‌هاي گران‌قيمت سياه رنگ با نوشته‌هاي بسيار جالب دارند و من در تمام ايران ، نظير چنين سنگ قبرهاي نفيسي را مشاهده نكرده‌ام. (9)
هنگامي كه بعد از بازديد از دماوند به باغ محل اقامت خود باز مي‌گشتيم انتظار داشتيم كه چاروادارها و نوكران باروبنه را بسته و آماده حركت باشند و ما مجبور شديم يك شب ديگر در دماوند بمانيم و ساعت 9 صبح روز بعد حركت كنيم.
صاحب باغ تا خارج شهر دماوند همراهمان آمد. سر راه از چند بناي ديگر و يك  امامزاده ديدن كرديم كه كاشي‌كاري و كتيبه‌هاي بسيار زيادي داشت ولي اين كتيبه‌ها در حال فرو ريختن بودند و قسمت‌هايي از آن‌ها خراب شده بود يا عمداً  سودجويان آن‌ها را خراب كرده بودند تا كاشي‌هاي پرارزش آن‌ها را به سرقت ببرند. به هر حال وجود اين مساجد و بناهاي قديمي نشانه آن بود كه دماوند شهري قديمي و تاريخي است كه در دوران گذشته هم عظمت و شكوه داشته‌ است. سابقه شهر دماوند به قبل از حمله اعراب مي‌رسد و گفته مي‌شود كه لشكريان اسلام در سال 30 هجري قمري و در زمان خلافت عثمان دماوند را تصرف كردند. (10)
===== گوبینو =====
دماوند شهر کوهستانی است که در کهنگی و دمت آن تردید نمی توان کرد.دماوند و باغهای متعدد که در دامنه های مجاور واقع شده اندبه شهر پریان و امکنه سحر و جادویی شباهت دارند.اگر آنجا را با دامنه جبال پیرنه و حتی آپ مقایسه کنیم ،بدون شک مقام متوسطی پیدا خواهند کرد،اما اشیا را با اضداداشان باید مقایسه کرد.<br>
===== ژاک دمورگان =====
یکی از قدیمی ترین مراکز این مناطق بدون شک شهر دماوند است.این شهر همیشه کمتر از ری،نزدیک تهران که نقش پایتخت را داشته ،معروف بوده است.لیکن اگر از روی سکه هایی که در آنجا یافت می شود،قضاوت کنم،این شهر کمتر از ری نیس.دماوند شهر کوچکی است با دو سه هزار سکنه.این شهر دارای چندین مسجد بسیار ققدیمی و بسیار عجیب است.
===== کلودانه =====
سپتامبر 1909 - ... امروز صبح ما جاده خاكي نسبتا عريضي را طي مي كنيم كه در دامنه نخستين رشته بزرگ كوههاي البرز قرار دارد. خورشيد در آسمان بالا آمده است و از هم اكنون از آن آتش مي بارد.
به زودي گرمايش تقريبا تحمل ناپذير خواهد شد. در اين بيابان شن زار حتي يك دانه درخت ديده  نيم شود. آرام و خاموش پيش مي رانيم و حدود ساعت 11 به تقاطع چند راه مي رسيم. سمت چپ، جاده اي است قافله رو براي پلور كه در مسير تهران – مشهد سر (مازندران) دومين منزل راه محسوب مي شود.
در اينجا چاروادار اظهار عقيده اي مي كند و من با استفاده از اين موقعيت به احوال او آشنايي پيدا مي كنم. مردي است كم حرف اما بسيار سمج كه هيچ كس حريف او نمي شود، زمينه چيني مي كند تا مرا از قصد ديدن شهر زيبا و  تماشايي دماوند منصرف كند. قرارمان بر اين بود كه دومين شب سفرمان را در اين شهر به روز بياوريم. اما در اين بيست سالي كه چاروادار در راه تهران تا درياي مازندران كار مي كند، هرگز از جاده اصلي كه از دماوند نمي گذرد قدم بيرون نگذاشته است. اين قسمت از قرارمان را به او يادآوري مي كنم، رفتن به دماوند در مسير مسافرت ما پيش بيني شده است. اين شهر به گفته گوبينو يكي از كهن ترين شهرهاي دنياست.
دلم مي خواهد روز را در اين شهر به پايان برسانم و شب را در يكي از باغ هاي زيباي آن در كنار نهري زلال سپري سازم.
بايد تا منزل بعدي هفت ساعتي زير آفتار سوزان راه پيمايي  كنيم كنيم. نهرهاي جاري و باغ هاي ميوه با هواي خنك را كه ديدن آن ها حق من است در خاطرم مجسم مي كنم. از رفتن به دماوند به هيچوجه منصرف نخواهم شد.
... هنوز سه ساعت ديگر بايد در گرما راه پيمود تا به منزل رسيد. ساعت يك و نيم از دور در دامنه كوهستان در چشم اندازي بس دل انگيز چشمان به انبوهي از درختان، باغ ها و خانه ها مي افتد.
بالاخره نيم سوخته از گرما و نيمه جان از خستگي به دماوند رسيده ايم، در حالي كه ديگر قادر نيستيم قدم از قدم برداريم. در سايه درخت سپيداري در يك محوطه بي درخت كه نهري در آن جاري است به استراحت مي پردازيم.
پس از نيم ساعتي استراحت من از كنار نهر بالا مي روم و سرانجام به چشمه ژرفي مي رسم كه سيلابي به بلندي سه متر يكپارچه در آن فرو مي ريزد. سر و تن خود را مي شويم و زير آب خنكي كه از كوه سرازير است دوش مي گيرم...
به تماشاي دماوند
... حالا به تماشاي دماوند مي رويم. واي كه چه شهر زيبا دلفريبي كه به هيچ شهر ديگر شباهت ندارد!
پنهان از نظرها در فرورفتگي كوهستان ها آشيانه ساخته و دامنه عريان و يكپارچه خاراي آنها گرداگردش حصار كشيده اند. از اين كوهساران نهرهاي فراواني به سوي شهر روانند. هرچه هست جويبار است و نهر است و رودخانه كه بر روي سنگ هاي مي غلتند و شادمانه زمزمه سر داده اند.
شهر يكپارچه بوته و درخت است، سراسر گل است و باغ ميوه و بوستان. هم درختان بلوط و چنارهاي كهنسال پانصد، ششصد ساله دارد با  تنه هاي استوار عظيم، پوشيده از چين – خوردگي هاي عميق و شاخه هاي سنگين و هم سپيدارهاي جوان و لرزان با غروري معصومانه كه به كمترين ورزش بادي در هم شكسته مي شوند و شاخ و برگ هاي شاداب آنها پيوسته در ترنم است.
رنگ سبز تيره و روشن اين مجموعه دار و درخت در زمينه هاي اخراجي و قهوه اي سوخته و حنايي  سنگ هايي كه دامنه سراشيب، كوههاي مجاور را پوشانده اند سخت برجسته و نمايان است. آب نهرها تنها صرف آبياري باغ هاي اطراف شهر نمي شود، بلكه همانطور جوشان و خروشان در قلب منطقه دماوند پيش مي تازد. خيابان اصلي شهر از دو راه باريك تشكيل شده كه در كنار خانه ها و در امتداد رودخانه و در دو سوي آن كشيده شده اند و درختان بيد كهنسال شاخ هاي نرم و بي حال خود را در آب رودخانه غوطه داده اند.
دماوند شهري بي مانند
دماوند در ايران شهري بي مانند است. لذتي ناگهاني كه پس از خروج از خلوت بيابان ها از ديدار اين شهر به ما دست مي دهد براي من چنان است كه گويي هديه و ارمغاني دريافت كرده ام.
در دماوند دو مسجد از روزگار مغولان باقي است كه بر فراز آنها به جاي گنبد مدور سقفي هرمي با راس مقطع و بريده قرار دارد كه با كاشي هاي آبي رنگ پوشيده شده است. در اين دو مسجد مثل تمام مساجد ايران به روي من بسته است.
در جانب مشرق و مشرف به شهر تپه اي مسطح و سراشيب، صفه اي عظيم و يكپارچه پديد آورده است. به چشم من محال مينمايد كه ساخته دست بشر باشد. اين هم يكي از آن  بلهوسي هاي طبيعت است. ساخت و ساماني است كه از ميان ميليون ها تجربه تصادفي كه معمولا نتيجه و برآيندي جز آشفتگي و نا بساماني ندارد آراسته و موفق از آب درآمده است.
كنت دوگوبنيو مي پندارد كه وقتي آريايي هاي آسياي مركزي از رشته كوههايي كه از هيماليا تا قفقاز كشيده شده و به منزله ستون فقرات سرزمين هاي آسيايي عبور كردند ابتدا در پست ترين دامنه هاي البرز يعني در فلات مرز ايران توقفي كرده اند، در آنجا زمزمه آب ها و ترنم شاخ و برگ درختان آنان را به آسايش و استراحت خوانده است و در همين جا كه امروز ايستاده ام نخستين قرارگاه ديده باني و نظامي خود را پيشروي در خاك سرحدات ايران برپا كرده اند.
روي همين سكوي سنگي عظيمي كه اينك بالاي سرم قرار دارد گوبنيو و مراسم نيايش و پرستش روزانه آنان را تخيل مي كند پيرواني «پاكدين» را در نظر مجسم مي نمايد كه پيش از  برآمدن صبح به روي صفه آمده اند تا با دميدن در بوق هاي شاخي خود طلوع  خورشيد فرمانرواي مطلق سرزمين هاي سوخته را صدا دهند.
پديداري نخستين تمدن جهان
همچنان كه در سايه هاي لذتبخش اين كهن ترين شهر دنيا پرسه مي زنم انديشه ام به دنبال تخيلات اصيل و بر منشانه گوبنيو به حركت در مي آيد و به روزگار دور دستي سفر مي كند كه نخستين تمدن جهان در اين خاك پديد آمده است. يكي از بزرگترين مراحل تاريخ بشري در اينجا واقعيت يافته است. بنيانگذاري شهر دماوند در حقيقت يادگار مرحله انتقال انسان از دوران بيابانگردي به عصري است كه در سرزميني پا گرفته و شهر را پديدار آورده است.
اما چيزي ناگهان مرا از قلمرو روياهاي دور و درازي كه با آن سر خوشم بيرون مي كشد، يكباره متوجه مي شوم كه در جاده هاي ايران تنها يك صاحب اختيار وجود دارد و آن هم شخص  چهاروادار است. چاروادار تصميم گرفته است كه شب را در پلور بخوابد، همانجايي كه تا ساربانان به ياد دارند هميشه دومين منزلگاهشان در راه مازندران بوده است. هيچ چيز نمي تواند در اين نيت او تغييري بدهد، نه زيبايي هاي دماوند ، نه خستگي من، نه كوفتگي خودش و نه درماندگي چارپايانش.
دشت مشاء در نگاه شوپفر
... ساعت 4 بعد از يك توقف كوتاه در شهر فراموش ناشدني دماوند دوباره براي حركت در جاده پشت سر هم رديف شده ايم. دره تنگي كه از آن صعود مي كنيم جايي باصفا و تماشايي است. (1) يكپارچه باغ گل و ميوه است كه نهرهاي رواني آنها را آبياري مي كنند و در دو كرانه اين نهرها هزاران درخت بيد سر در آغوش هم كرده اند. چه سرسبزي و طراواتي! و چه هواي خنك و با صفايي آن هم بعد از امروز صبح كه نزديك بود در بيابان از شدت گرما قالب تهي كنيم. حالا از دره خارج شده ايم و در دامنه نخستين رشته كوههاي هستيم كه يك راست در برابرمان سر به آسمان كشيده اند. روي تپه اي كه از ريزش ماسه و سنگريزه پديد آمده جاده مالرو مثل ريسماني باريك به طور مارپيچ نقش بسته است. در قله كوه نماز خانه كوچكي، يعني امامزاده اي (2) ديده مي شود كه خود نشانه  مرتفع ترين نقطه گردنه است. نزديك به سه هزار متر ارتفاع دارد. آهسته و به زحمت از سينه تپه  بالا مي رويم . آفتاب در حال فرو رفتن است و هوا رنگ دانه هاي كهرباي بلورين سخت پاكيزه به خود مي گيرد.
چشم انداز دماوند از امامزاده هاشم
در ارتفاع پايين تر چشم اندازي در برابر ديدگانمان گسترده است. در دره حاصلخيزي كه پشت سر گذاشتيم مزارع چون لكه هاي منظم و روشن نقش بسته اند و اينك شهر دماوند را مي بينيم كه زير پايمان در اعماق دره خود را كوچك و جمع و جور كرده است، با مساجد فيروزه نامش با دار و درختش و بالاخره با دنيايي آشفته و در هم و برهم كه پيرامونش را فرا گرفته اند؛ دنيايي كه تخته سنگ ها و صخره ها، از تپه ها، كوهستان ها و قلل نوك تيز، هرج و مرجي پر از شور و غوغاف خيال انگيز، با اشكال پاره پاره و چاك چاك و با رنگ هاي گوناگون از قهوه اي سرخ فم سنگ هاي سماق گرفته تا لايه ها و شيارهاي زرد تند سنگ هاي گوگردي، محل امامزاده كه تازه به آن رسيده ايم و در آنجا خورشيد در حال غروب كردن است ديدگاه و چشم انداز گسترده اي است مشرف بر سراسر خاك ايران، بر دره هاي تنگي كه از اعماق آنها درختان در امتداد رودخانه  تنگاتنگ هم رديف شده اند. بر بيابان هايي كه تا دور دست دامن گسترده اند، بر كوهستان هاي درهم و بر همي كه گويي در بحبوحه تشنجات وحشت انگيزي كه به هنگام پديد آمدن جهان برپا بوده يكباره سرد و منجمد شده اند. آخرين اشعه خورشد كه تقريبا به موازات قله مي تابند به اين صحنه بيكران  كه من غرق در تماشا آن هستم جان و گرمي مي بخشند.
من، آنجا، در خوايي كه ناگهان يخ زده و روي گردنه در وزش است برپاي ايستاده ام و شب را نظاره مي كنم كه از اعماق خاك بالا مي آيد شهر كوچك دماوند را كه خانه هايش ميان درختان پنهانند و گرداگردش دره ها و مزارعي كه در كفني به رنگ خاكستري لطيف پيچيده مي شوند، به تماشا مي نشينم. سپس تاريكي به كوهستان ها عروج مي كند و سينه مالان به جانب من مي خزد، كم كم دچار شب سراسر چشم اندار را زير پوشش خود پنهان مي كند، ايران در برابر ديدگان من به خواب مي رود.
===== ژوبر =====
قلمرو مزندران در جنوب و جنوب غربی به دره زیبای دماوند محدود می شودکه وابسته به عراق است،خیلی بارور است و گندم و میوه بسیار دارد.قصبه دماوند چهار دهکده کوچک دارد. راهی که ازآنجا به جلگه تهران میرود،خیلی خوب است اگرچه پیچ و خم آن بسیار است.
===== افضل الملک =====
از انجا كه رد شديم به مزرعه و قهوه خانه« كلهك» رسيديم كه به معني جاي كوچكي است كه از گل بدون آجر و سنگ ساخته باشند.باز از آنجا كه گذشتيم در بين راه به سه قهوه خانه رسيديم كه دو تاي آخري آن موسوم به چنار است.چنار اسم قريه آبادي است كه در اين نزديكي است واين دو قهوه خانه كنار جاده موسوم به چنار است.از اين قهو خانه ها كه عبور كرديم به قريه      «گيلارد»رسيديم كه مزارع و بساتين آن نهايت خضارت و غضارت را دارد. از قهوه خانه چنار تا خود شهر دماوند يك فرسخ مسافت است.رودخانه اي كه از گيلارد جاري است از شهر دماوند مي آيد و رودخانه دماوند مرسوم به « تاري رود» است كه در دو فرسخي دماوند است.منشاء اين رودخانه از مزرعه تار است كه از زير كوه بيرون مي آيد و آب بعضي از چشمه سارها به آن ملحق مي شود،آب اين رودخانه و رودخانه رودهن تا هشت فرسخ ديگر مي رود كه ملحق به آب جاجرود شده،دهات ورامين را مشروب مي سازذ.
از گيلارد تا چهار فرسخ كه از كنار اين رودخانه مي روي جزء خاك دماوند است واز دروازه به آن طرف جزء خاك ورامين است.در كنار مزارع گيلارد كاروانسراها و قهوه خانه ها است.پهلوي مزرعه گيلارد دهي است موسوم به«حصار»كه مزارع خوب دارد.در كنار رودخانه در جزء مزارع حصار،خيام و سرا پرده هاي حضرت والا را بر سرپا كرده بودند.وارد چادرها شده منزل كرديم در سي سال قبل ناصر الدين شاه كه به خراسان تشريف بردند ازاين راه عبورفرمودند.در كنار همين رودخانه نزديك حصار منزل فرمودند.مقرر داشتند از چشمه سارهاي گليارد و حصار آب آوردندو كشيدند و امتحانات كردند.آب چشمه« كل زرد»از همه آبها سبكتر و بهتر بود،آن را پسنديدند و آشاميدند.
به هر حال-در اين منزل بسيار خوش گذشت. امروز و امشب در حضور مبارك ايالتي بعضي صحبتهاي علمي و تاريخي به ميان آمد كه نوشتن آنها باعث تطويل كلام است.اهالي،گليارد هم مي گويند وگيلارد هم مي گويند،نمي دانم كدام صحيح است؟
از گليارد به سعد آباد
روز يك شنبه بيست و نهم شعبان المعظم،دوازدهم اسد،از منزل گليارد يا حصار حركت كرده به طرف سيد آباد حركت كرديم.مسافت راه پنج فرسخ است، دو فرسخ كه رانديم به قريه«عين ورزان»جزء دماوند رسيديم.از قراي بسيار آباد است و نهايت امتياز را دارد،باغات خوب و مزارع با صفا در اينجا ديده مي شود،قيسي هاي ممتاز اينجا رسيده است نهايت خوبي را دارد.ميوه خوب دهات دماوند قيسي و سيب است كه به آن خوبي ميوه ديده نمي شود.فوايد باغات اين دهات قيسي است كه ارامنه خرواري چهل و پنج تومان خشك آن را خريداري مي كنند و قيمت آن را يك سال جلو مي دهند.رعاياي اينجا بيشتر ترك زراعت گندم كرده،از باغات قيسي فايده مي برند.
خلاصه از عين ورزان كه قدري رانديم به قريه اي رسيديم موسوم به بخسيران،يك فرسخ كه از عين ورزان دور شديم به قريه جابان رسيديم،نهايت آباداني و نزهت را داشت.از جابان كه فرسخي دور شديم به قريه سر بندان رسيديم كه نهايت آباداني را دارد.اين يك قريه پنجاه سرباز مي دهد.در آنجا پياده شديم.در باغي فرود آمديم،با بندگان حضرت والا صرف نهار كرده خستگي را بيرون ساخته،بعد از صرف چاي از سربندان حركت كرديم.پس از طي مسافت يك فرسخ به سيد آباد رسيديم و در آنجا منزل كرديم،سيدآباد هم از قراء بسيار آباد است.اين دهاتي را كه بين راه ديديم تمام داراي قهوه خانه و محل آسايش قوافل است.كليه وضع دهات دماوند و پيكره و طراحي و بستان سازي اين دهات خوبتر و بهتر از ساير دهات سمت عراق و خراسان است.قشنگ و با صفا و خوش آب وهوا است كه در اطراف محل زراعت هر دهي طوري درخت كاري كرده اند كه اقلا يك فرسخ دور تا دور يك قريه است و مثل باغ  به نظرمي آيد.در دهات دماوند در چندين نقطه آبهاي معدني هست اما مثل آبهاي معدني لاريجان نيست.
===== اعتماد السلطنه =====
===== میرزاحسین دیوان بیگی =====
ماموريت دماوند
در پنجم ذيقعده اين سال (1308) مرا مامور كردند به دماوند براي رفع نزاع و محاكمه فيمابين اهل محله درويش كه يكي از چهار محله قصبه دماوند است. از سوار بختياري كه آن وقت سپرده آقاي صاحب جمع بودند سه نفر همراه برده، چند نفر مامور از طرف مرحوم اتابك در آنجا ماموريت داشتند، حكمي صادر كرده كه در تحت تبعيت من باشند. نه روز در آنجا بودم. اول مقصرين در معصوم زاده آنجا متحصن شدند. آنها را حكم نمودم محاصره كردند. اجزاي حكومت و خود عباسقلي خان حاكم آنجا هم محكوم من بودند. بعد از دو سه روز ديگر واسطه فرستادند و التجا كردند. چند نفر را چوب زدم و سيصد تومان قرار شد به من بدهند. هشتاد تومان هم براي بختياري ها معين شد.
خدمتانه
ورود به شهر چون اول ماموريت من بود خواستم براي بعدها صداقت و درستي به خرج بدهم، درب خانه پياده شده و پولها را سپردم دست قراولهاي دم در، و اظهار كردم كه خدمتانه كه من گرفته ام نزد قراول گرفتند و فردا خيلي وجه ناقابلي براي من فرستاده بودند به اسم اينكه بقيه را عوض دويست و پنجاه توماني كه سابقا براي من حواله داده فرستاده بودند ضبط كردند. مختصري از آن به اسم پول حمام به خودم دادند، محض اينكه من داد و بيدادي نكنم به اين اسم پول را از من بردند. دوستانم مرا ملامت مي كردند كه چرا پول را بردي به قراول سپردي. در صورتي كه من خواستم تقلب نكنم و صداقت به خرج داده باشم. بعد معلوم شد با اين حضرات كه زمام مهام دولت و سلطنت ايران به دست آنها است بايد به تقلب و خلاف رفتار كرد.
===== ماساجی اینووه =====
بجامین سمیوئل
بنجامين در صفحه 343 سفرنامه اش نوشته است كه؛ * در حقيقت باور كردني نبود كه دو يا سه ساعت قبل ما در هواي سوزان ايوان كي بال و پر ميزديم وحالا به نقطه اي چنين با صفا وخوش آب و هوا قدم گذاشته ايم، راه پيمايي در ميان اين باغات مدت زيادي بطول نيانجاميد و ما به ده سارون رسيديم وبا ديدن مناظر اين دهكده نشاط خاصي بهمه دست داد. در ايران وبطور كلي مشرق زمين وقتي صحبت از يك ده مي شود، انسان مجموعه اي از خانه هاي گلي و كلبه هاي كوچك و چند دكان محقر را در نظر مي آورد كه بوسيله ديواري قلعه مانند احاطه شده و دروازه آن را شب هنگام مي بندند كه از تعرض و حمله دزدان وسارقين مسلح در امان باشد. ولي سارون وضع ديگري داشت. ما وارد دره كوچكي شديم كه شيب تندي بطرف كوهستان داشت در وسط اين دره رودخانه كوچكي جريان داشت كه ارتفاعات اطراف دره مانند ديوارها يي آنرا در بر گرفته بودند.انبوه درختان ميوه و اشجار سبز و خرم و گلهاي وحشي قرمز و سفيد وبنفش رنگ در دو طرف رودخانه مشاهده مي شد. آسياب زيبايي در كنار رودخانه وجود داشت واز روي درختان اطراف آسياب، نغمه بلبل ها و پرندگان خوش الحان گوش را نوازش ميداد. در طول مسافرتهاي خود به ايران كمتر به چنين منظره ي زيبا و شاعرانه اي بر خورد كرده بودم. در كنار رودخانه براه خود ادامه داديم، چند بار هم اسبها قاطرها از رودخانه گذشته و بالاخره ما را به مركز ده سارون رساندند ودر آنجا با منظره ي زيباتري مواجه شديم در يك طرف دره تپه سبز وخرمي قرار داشت كه از پايين تا بالا روي آن خانه هاي متعددي را طبقه به طبقه ساخته بودند، سبك ساختمانها خيلي جالب و اعياني بنظر مي رسيد و از اين لحاظ شباهتي به ساير روستاهاي ايران نداشتند. اين ساختمانها داراي درها و پنجره هاي شبكه مانند بودند و جلوي هر ساختمان هم بالكوني مشرف به رودخانه وجود داشت كه پشت نرده هاي آنها گلدانهاي پر از گل قرار داده بودند.در بالاي تپه ساختمان بزرگ قلعه مانند ديده ميشد كه بعدها فهميديم مسجد آن ده است و اطراف اين ساختمان را انبوه درختان ميوه و چنار و افرا و صنوبر احاطه كرده بودند. در صحن حياط آن ساختمان، عده اي از ريش سفيدان و معمرين نشسته و قليان ميكشيدند و با هم صحبت ميكردند.آنها بوسيله غلامان و افراد گارد محافظ مطلع شدند كه ما كي هستيم و به چه منظور وارد سارون شديم و بهمين جهت از جاي خود بلند شده و بما سلام وخوش آمد گفتند. غلامها از پيرمردها خواستند و با كمال تعجب مشاهده كردم كه آنها از ما دعوت كردند كه در صحن مسجد منزل كرده و اسبها و قاطر هاي خودمان را هم در زمين مجاور آن ببنديم.من با تشكر از آنها بلحاظ آنكه اقامت ما در مسجد ممكن است براي اهالي ده ناراحت كننده باشد ، اين دعوت را رد كردم و گفتم اگر مانعي نداشته باشد در وسط درختان بالاي تپه چادر خواهيم زد و آنها با كمال ميل موافقت كردند و بهمين جهت در فاصله چند صد متري مسجد چادرهاي خود را در وسط درختان زرد آلو برافراشتيم.اسبها و قاطرها را هم در اطراف چادرها به درختها بستند و در ظرف چند دقيقه مستخدمين غذا را براي شكم گرسنه ما آماده كردند. در اين محل فوق العاده زيبا و و خوش منظره ،چند روزي را توقف كرديم و از هواي لطيف و پاك كوهستان بهره مند شديم و بطور محسوسي ضعف و نقاهت ما از بين مي رفت. مردم سارون خوب ومهربان بودند و مزاحمتي براي ما نداشتند ولي در روز اول و دوم چون هيچ اروپايي را تا آن هنگام نديده بودند و هيچ خارجي گذارش به آنجا نيفتاده بود نسبت به وضع ما كنجكاو بودند و به اطراف چادرها آمده و كارها و رفتار ما را تماشا مي كردند، در حقيقت براي آنها موجودات غريب و قابل مطالعه اي شده بوديم. زنان دهكده با چادر سياه جلوي چادرها صف كشيده و ما را از پشت روبنده هاي خود نظاره ميكردند وبا هم در گوشي پچ وپچ ميكردند ولي خوب كه ما را تماشا كردند،حس كنجكاوي آنها ارضا شد و پي كار خود رفتند. اما پسر بچه هاي ده بسادگي دست بردار نبودند آنها جلوتر آمده و وارد چادرهاي ما مي شدند و بالاخره غلام ها و افراد محافظ آنها را تهديد كرده و از چادرها خارج نمودند. از سارون حركت كرده ودر امتداد دره و رودخانه آن بطرف بالا جلو رفتيم.* و اينگونه سفر 128 سال پيش بنجامين به ساران خاتمه مي يابد، تعاريفي كه او بدين شكل از مناظر زيبا و آب وهواي ساران نموده، يك استثناء است و نظير اين تعاريف درباره ي مكان ديگري در سفر نامه ي او موجود نمي باشد.
برگرفته از «https://wikidamavand.ir/wiki/تست»